۱۳۹۱ آذر ۱۹, یکشنبه

موصی خیلی دور خیلی نزدیک

موصی) به ضم م ) راستش این @موصی خیلی رو مغزمه. نمی دونم چی شد دوباره آدرس این وبلاگ و بهش دادم. چون می خواستم کسی نداشته باشه آدرسشو ازین لوس بازیا که واسه خودم در میارم. رفته بودیم سینما که یهو گفتم بازم می نویسمو خودمو لو دادم. آخه موسی یه شخص دور محصوب می شه ولی نزدیکم هست.  به عقاید،  افکار،  تاریخ زندگی....
آره تاریخی داشتیم ما. با این تاریخ بازم دقیقا نمی دونم @مصطفی چی تو فکرشه. یعنی درسته افکار اولویت نیستن و عمل مهمه اما باز سوال خیلی دارم. من از اول دبیرستان می شناسمش و اون زمان چیک تو چیک بودیم. راستش اون زمان دخترا معنی حالا رو نداشتن و نمی تونستن بهترین برامون باشن. منظورم از بهترین یعنی همه چی بشه جلشون بازگو بشه و در موردمون بدونن و یه جورایی برای من سخت بودن. چه کنم از دستش ندم؟ آخ چه کردم و ازین حرفا. @مصطفی دوست نزدیک من بود و برام مهم بود این رابطه. روزی ۲ تا زنگ تفریح ۱۵ دقیقه ای و یه دونه ۴۵ دقیقه ای از خوردن دست پخت مامانش لذت می بردم و همه این مدت که سه سالش توی دبیرستان نیمه خراب شده @سبحان بودیم و یک سالم توی پیش دانشگاهی کامل خراب شده @خوارزمی خوب حرف می زدیم. بعد اونم خونه نزدیک ۳۰ یا ۴۰ دقیقه پشت تلفن ادامشو نی گفتیم قبل اینم هم از دم مدرسه تا دم ماشینای رسالت حرف می زدیم. دهن باز و بسته می شد.  دوران خوبی بود. سال اولم بغلش می شستم. ببین چقدر حرف می زدیم. تنها لحظه ای که توی زندگیم مرد بودم اون لحظه بود که @مصطفی قلبمو شکست. سر ترک @سیما گریه کردم. سر قضیه اون که از نوع خونیش بود. هنوزم اثراتش هست. خلاصه فقط اون لحظه مرد بودم.  دلمو شکست، با این همه علاقه و تاثر گفتم به درک. دیگه بهش زنگ نزدم اونم نزد. قضیه هم سر همین زنگ و اینا بود. گفتم @مصطفی چرا جدیدا من فقط زنگ می زنم،  تو اصلا زنگ نمی زنی؟ اونم یه جواب چجوری بگم؟ فحش بهم داد. جملش خوب یادمه با اون لحنش که حالت بی خیالی داشت. "من به کسی زنگ نمی زنم" بعد اینکه اینو گفت من این بهم زدن برام سخت بود اما شنیدین که اگه تو خونت یه گل داشته باشی چند روز بعد یهو ببینی نیست یه چیزی انگار کم شده؟ اصلا این اتفاق واسش نیوفتاد. انگار این چهار سال هیچی. یعنی یه لحظه فکر کردم هیچی هیچی هیچی.  یعنی من هیچ جا نبودم.
البته یه کم باید بدونین @مصطفی کی هست. به زعم من اون دقیقا چیزی که می بینی نیست. اون دقیقا در یک نظر برادر رادیکال متحجرشه و در مرحله دوم فقط یک عمله. نه یک عمله،  یک عمل. خوب این بدی نیست من فقط می گم اونجوری نگاش نکن. از درون فکرش با یک سیم به عضلاتش وصل شده و یک قسمت دیگر مغزش هست که با یک سیم دیگه به فکش متصل می شه.
خوب من احتمال می دم مصطفی اصلا نیاد اینجا.

هیچ نظری موجود نیست:

ارسال یک نظر