داشتم هفته پیش از سر کوچه بقلیمون رد می شدم دیدم ممد خوله که هم سن منم هست یکی از همسایه های مادربزرگم مثل همیشه تند تند راه می ره و سریع اومد به من سلام کرد و مثل همیشه آخرین وقایع زندگیشو بازگو کرد. یعنی همیشه لبخند رو لباشه و تند تند می آد و می گه آره من مغازه گرفتم، زن گرفتم، خونه گرفتم،.... خیلی سریع اتفاق می افتن همه اینا.
آخرین باری که اینجوری ندیدمش و غم توی چهرش دیدم واسه سالها پیش بود اون زمانا که تابستونا توی تعطیلات مدارس می اومدم خونه مادربزرگم اینم بیرون می دیدمش چون مثل ما نبود دیگه. با یه ممد دیگه می چرخیدم که ظاهرا سالم بود اما در داخل کامل داغون. اوم موقع یه احمقی با تفنگ بادیش گنجشکا رو می زد اینم که جسد یکیشونو دیده بود جیغ می کشید و بالا پایین و اینور و اونور می پرید. اما حالا که می بینم من در مقابل اون کیلومتر ها عقبم منم که عقب افتادم. شکست رو هم می پذیرم. خوشحالم کسیو می بینم که در حالی که رهنش یاریش نمی کنه داره با چنگ و دندون خودشو، زنشو، زندگیشو، خونوادشو نجات می ده. بهش تبریک مگم. امیدوارم این انگیزه ای برای من باشه.
هیچ نظری موجود نیست:
ارسال یک نظر