۱۳۹۱ دی ۹, شنبه

مرسی که دوسم داری "امروز"

یه شب سرد با سوز فراوون، ترس از این که این که این حفاظایی که دورت درست کردی یه وقت نریزه. این حفاظا نمی ذارن سردت بشه، نمی ذارن به خیلی از چیزا اهمیت بدی واسه ی همین از خیلی چیزا هم نمی ترسی. تنها ترس از دست دادن همین سقفه.
واسه همین:
عشقم، مرسی که امروز دوسم داشتی
 اگه این سقف فرو بریزه باید احتمالا این ور و اونور بدویی، به فکر آتیش روشن کردن باشی، باید نظاره گر ویرانه های دیگه باشی. عشقت هر روز از این که تو بهش مثل یه سقف نگاه می کنی ازت دور می شه تو هم هر روز ضعیف تر. هیچ راه در رویی نیست ازین داستان.

هیچ نظری موجود نیست:

ارسال یک نظر