۱۳۹۱ دی ۹, شنبه

مرسی که دوسم داری "امروز"

یه شب سرد با سوز فراوون، ترس از این که این که این حفاظایی که دورت درست کردی یه وقت نریزه. این حفاظا نمی ذارن سردت بشه، نمی ذارن به خیلی از چیزا اهمیت بدی واسه ی همین از خیلی چیزا هم نمی ترسی. تنها ترس از دست دادن همین سقفه.
واسه همین:
عشقم، مرسی که امروز دوسم داشتی
 اگه این سقف فرو بریزه باید احتمالا این ور و اونور بدویی، به فکر آتیش روشن کردن باشی، باید نظاره گر ویرانه های دیگه باشی. عشقت هر روز از این که تو بهش مثل یه سقف نگاه می کنی ازت دور می شه تو هم هر روز ضعیف تر. هیچ راه در رویی نیست ازین داستان.

۱۳۹۱ دی ۴, دوشنبه

@سیما

نمی دونم دقیقا چی باید بگم. همیشه منتظر این لحظه بودم. اما تقریبا. یعنی اینکه چون اطمینانی در کار نیست. اما خوب چون ذهنشو درک نمی کنم ازین لحاظا کار خیلی سخت می شه. دقیقا همونی هست که توی فیلم #500 روز با سامر هست. همیشه ازین چیزا می ترسم واسه همین بخاطر عوارض جانبیش این فیلم رو نشونش ندادم و فیلمای هپی اندینگی مثل #اسکات پیلگریم در مقابل جهان که یکی از فیلمای محبوب خودم هستشو دادم بهش چون شخصیت دختر فیلم به قول خودشون "توی یه سطح دیگس"، "زخم خوردست" و "مردا براش میمیرن" و موهاشم بدون هیچ ترسی رنگای مختلف می زنه واسه همین @اسکات می ترسه که بی وفایی کنه. البته تهش هم بگم دیگه ته هپی اندینگه. ولی دیگه #500 روز با سامر هم آدمو مایوس می کنه.
مهم حالا اینا نیست مهم اینه که یه چیزایی حل شده.

۱۳۹۱ دی ۲, شنبه

@ممد خوله

داشتم هفته پیش از سر کوچه بقلیمون رد می شدم دیدم ممد خوله که هم سن منم هست یکی از همسایه های مادربزرگم مثل همیشه تند تند راه می ره و سریع اومد به من سلام کرد و مثل همیشه آخرین وقایع زندگیشو بازگو کرد. یعنی همیشه لبخند رو لباشه و تند تند می آد و می گه آره من مغازه گرفتم، زن گرفتم، خونه گرفتم،.... خیلی سریع اتفاق می افتن همه اینا.
آخرین باری که اینجوری ندیدمش و غم توی چهرش دیدم واسه سالها پیش بود اون زمانا که تابستونا توی تعطیلات مدارس می اومدم خونه مادربزرگم اینم بیرون می دیدمش چون مثل ما نبود دیگه. با یه ممد دیگه می چرخیدم که ظاهرا سالم بود اما در داخل کامل داغون. اوم موقع یه احمقی با تفنگ بادیش گنجشکا رو می زد اینم که جسد یکیشونو دیده بود جیغ می کشید و بالا پایین و اینور و اونور می پرید. اما حالا که می بینم من در مقابل اون کیلومتر ها عقبم منم که عقب افتادم. شکست رو هم می پذیرم. خوشحالم کسیو می بینم که در حالی که رهنش یاریش نمی کنه داره با چنگ و دندون خودشو، زنشو، زندگیشو، خونوادشو نجات می ده. بهش تبریک مگم. امیدوارم این انگیزه ای برای من باشه.

"ما آدمای حقیر و بدبخت"

چندی هست که برای نا کجا آباد می نویسم. اون قسمت از اینترنت که براش می نویسم برای خودم دور از دسترس هست. نه اینکه آنچنان دور از دسترس! ماهی 2000 تومانشم مهم نیست. نمی دونم از کجا #وی پی ان بگیرم. تنبلی اینا نمی ذاره دیگه. به هر حال من خواستم بگه خودم وبلاگ خودمو ندیدم. چون فقط به داشبورد بلگر دسترسی دارم.
مث اینکه @مصطفی اون قسمتو خوند و گفت "یعنی دوستی ما به نظر تو ارزش نداشت که فکر کردی نمی خونم؟" به نظر من اصلا برای تو ارزش نداشت. اینم بخون. اما ممنون که یکم ناراحت شدی. انتظار نداشتم ناراحت بشی.
آره خبرای خوب توی راه هست که اگر خوش بینانه نگاه کنم @سیما قریب به 60٪ بر می گرده. درسته بعد این همه های و هوی و اعصاب خوردی و خود خوری داره بر می گرده اما بازم اینا نشانه هست. بلاخره جواب داد. یه جا آدم جواب می گیره. اون لحظه نه اما بعدش چرا. با این حال هنوز یه تکه طلاست برای من.
"ما آدمای حقیر و بدبخت" این جمله @مهدی محمدینی به @حسام بود. تقریبا آخرین جملات.
توضیح: @حسامو از آخرین باری که دیدمش و خبر ازش دارم 3 یا 4 ماهی می گذره. اونم تا اونجایی که می دونم آخرین جملاتش با @مهدی اینجوری تموم شد. من داستان جمله رو کاری ندارم، ذات جمله رو کار دارم.
من همیشه @مهدی رو یه آدم خاص می دیدم. منظورم از خاص، دور از هنجار بود. همیشه حرفاشو می فهمیدم اما هیچ وقت نشد ازش جوابی بشنوم که به موضوع سوالم بخوره. اونم می فهمید من چی می گم اما جواباش واسه خودش بود نه من.
درست مثل #شبکه:
من مثلا با #پورت 80 ازش درخواست می کنم. اونم با #پورت 80ش می گیره اما با #پورت 8080ش به من جواب می ده که برای من تعریف نشده. یعنی من به 80 کانکت شدم. اون لحظه حرفاشو می گیرم اما به دردم نمی خورن.
این جمله خیلی عصبانی به نظر می آد. فقط یادش افتادمو گفتم واقعا "ما آدمای حقیر و بدبخت".

۱۳۹۱ آذر ۱۹, یکشنبه

سبقت

"میگن با هر سرعتی با پراید اگه از بغل یه بنز سبقت بگیری باز هم کیلومتر ها ازش عقبی."
-@آرین

موصی خیلی دور خیلی نزدیک

موصی) به ضم م ) راستش این @موصی خیلی رو مغزمه. نمی دونم چی شد دوباره آدرس این وبلاگ و بهش دادم. چون می خواستم کسی نداشته باشه آدرسشو ازین لوس بازیا که واسه خودم در میارم. رفته بودیم سینما که یهو گفتم بازم می نویسمو خودمو لو دادم. آخه موسی یه شخص دور محصوب می شه ولی نزدیکم هست.  به عقاید،  افکار،  تاریخ زندگی....
آره تاریخی داشتیم ما. با این تاریخ بازم دقیقا نمی دونم @مصطفی چی تو فکرشه. یعنی درسته افکار اولویت نیستن و عمل مهمه اما باز سوال خیلی دارم. من از اول دبیرستان می شناسمش و اون زمان چیک تو چیک بودیم. راستش اون زمان دخترا معنی حالا رو نداشتن و نمی تونستن بهترین برامون باشن. منظورم از بهترین یعنی همه چی بشه جلشون بازگو بشه و در موردمون بدونن و یه جورایی برای من سخت بودن. چه کنم از دستش ندم؟ آخ چه کردم و ازین حرفا. @مصطفی دوست نزدیک من بود و برام مهم بود این رابطه. روزی ۲ تا زنگ تفریح ۱۵ دقیقه ای و یه دونه ۴۵ دقیقه ای از خوردن دست پخت مامانش لذت می بردم و همه این مدت که سه سالش توی دبیرستان نیمه خراب شده @سبحان بودیم و یک سالم توی پیش دانشگاهی کامل خراب شده @خوارزمی خوب حرف می زدیم. بعد اونم خونه نزدیک ۳۰ یا ۴۰ دقیقه پشت تلفن ادامشو نی گفتیم قبل اینم هم از دم مدرسه تا دم ماشینای رسالت حرف می زدیم. دهن باز و بسته می شد.  دوران خوبی بود. سال اولم بغلش می شستم. ببین چقدر حرف می زدیم. تنها لحظه ای که توی زندگیم مرد بودم اون لحظه بود که @مصطفی قلبمو شکست. سر ترک @سیما گریه کردم. سر قضیه اون که از نوع خونیش بود. هنوزم اثراتش هست. خلاصه فقط اون لحظه مرد بودم.  دلمو شکست، با این همه علاقه و تاثر گفتم به درک. دیگه بهش زنگ نزدم اونم نزد. قضیه هم سر همین زنگ و اینا بود. گفتم @مصطفی چرا جدیدا من فقط زنگ می زنم،  تو اصلا زنگ نمی زنی؟ اونم یه جواب چجوری بگم؟ فحش بهم داد. جملش خوب یادمه با اون لحنش که حالت بی خیالی داشت. "من به کسی زنگ نمی زنم" بعد اینکه اینو گفت من این بهم زدن برام سخت بود اما شنیدین که اگه تو خونت یه گل داشته باشی چند روز بعد یهو ببینی نیست یه چیزی انگار کم شده؟ اصلا این اتفاق واسش نیوفتاد. انگار این چهار سال هیچی. یعنی یه لحظه فکر کردم هیچی هیچی هیچی.  یعنی من هیچ جا نبودم.
البته یه کم باید بدونین @مصطفی کی هست. به زعم من اون دقیقا چیزی که می بینی نیست. اون دقیقا در یک نظر برادر رادیکال متحجرشه و در مرحله دوم فقط یک عمله. نه یک عمله،  یک عمل. خوب این بدی نیست من فقط می گم اونجوری نگاش نکن. از درون فکرش با یک سیم به عضلاتش وصل شده و یک قسمت دیگر مغزش هست که با یک سیم دیگه به فکش متصل می شه.
خوب من احتمال می دم مصطفی اصلا نیاد اینجا.

Introduction

آهنگ Introduction اولین آهنگ آلبوم Birth Of A King از گروه Prince Negaafellaga با همکاری گروه های Starcrime و A-Million اجرا شده. راستش توی گوگل هر چی سرچ کردم چیزی از اطلاعات آهنگ پیدا نکردم با اینکه آهنگ معروفی هست و حتما توی این شبکه ها بلاخره یک بار شنیدین.  فضاسازی آهنگ خیلی زیبا و عظیم هست. چیز زیادی ندارم که بگم فقط اینکه از گوش دادن بهش لذت می برم دلیل انتخابم هم به عنوان اولین آهنگ این بود که چون اول یه آلبومی بوده اونم به عنوان سر آغاز خوب می تونه یه شروع خوبی رو بسازه.
Dropbox
4shared

۱۳۹۱ آذر ۱۱, شنبه

بلاگهاا

این اوضاع بلاگ سازی ما هم با یه فجایعی روبرو بود. اولش اون زمان بود که @مصطفی محدث نمی دونست وبلاگ سرویس مجانیه. بعد که فهمید چند بار تاکید کرد آرین به کسی نگیا منم به کسی نمیگم که. کیه وبلاگ منو بخونه. خلاصه توی #بلاگفا یه وبلاگ ساختم با اون تم تاریکا که سرمه ای بود. چرندیاتمو اونجا می نوشتم. عزیز دلم بود اون بلاگه. یه آدم اخری اومد اونو حک کرد. البته خودش که اورزه این کارو نداره داده بود یه اخر دیگه هک کرده بود. اون زمان من یکم که زبانم خوب شد جرات پیدا کردم برم یه وبلاگ جدید بزنم. توی #بلاگر. اونم که فیلتر شد و رفتم توی #ورد پرس بعدش که اونم کلهم فیلتر شد دیدم نه نمی شه برگشت بو اون سرویسای آشغال ایرانی. خلاصه الان می فهمم تو این فیلترا بنویسم بهتر از اون سرویسای فارسی که مدیراشون عین این مونگولا می مونن. آهان یه چیزی رو هم یادم رفت. این اواخرم رفتم توی سرویسی به اسم #بلاگها که بر اساس ورد پرس بود منتها دفعه دوم که رفتم توش فیلتر نشده بود،  کنفیکون شده بود. خلاصه اومدم توی فیلترا بنویسم یکم فکر کردم #ورد پرس بهتره یا #بلاگر خوب دوتاشون خوبن اما دیدم با این وضعیتی که من پیش می رم هر جا قدم می ذارم داغون می شه گفتم دیگه قدم من اونقد قوی نیست بزنه #گوگل رو بترکونه تازه توی اوجشه و اوکی هست. اون #ورد پرس که #gnu و #opensource گفتم شاید بترکه، این بود که گفتم همین خوبه. حالا می خوام یه بخش آهنگ بزنم تو وبلاگم شاید یکی پیدا شه دنبال آهنگای من بگرده شایدم از سلیقه من خوشش بیاد و آهنگای دیگمو گوش بده کلا خوشحال می شم.  ازونا هم نیستم که وسط بلاگ بزنم جون مادرت نظر یادت نره. دوست دارما اما کلا این کلاس و پاکیزگی فکر باعث می شه ازین ضایع بازیا نکنم. همونطوری که @سیما رو با سرکوب کردن خواسته هام از دست دادم. البته. کلا اینجا خواهشامو می کنم. تورو جون مادراتون نظر بزارین. اگه @سیما حیدری رو هم می شناسین بهش سلام و وبلاگمو برسونین.

بابا مینا

@مینا من که می دونستم تو دل تو اون سینت هست. می دونستم بلاخره دوست داشتنو حس می کنی. چرا انقدر با خودت می جنگی؟ چرا باهاش بهم زدی؟  البته عذر تو موجهه. اخلاق نداشت. می دونی یه زمان می خواستم بهت بگم یا دختر هیچ چیزم نداشته باشه فقط به یه جمله و یه عقیده لازم داره که بذاره بره. من با هزار امید می خواستم @سیما رو نگهش دارم. می دونستم میره با این جملاتش. اون می گفت: "عشق کمترین چیزه"  تو هم می گفتی: "عشق معنی نداره"  چه فرقی داره که عشقو قبول داشته باشی یا نه. فعلا که نیستین.  به خود @سیما گفتم که می دونم منو می بری از یاد این کارارو می کنم که بمونی. انگار فقط از اون لحظش راضی بود. وگرنه من آدم بدی نیستم. لیاقتمم این نبود که اون صحنه ها رو با چشم خودم ببینم. آخ که دلم تنگ شده. چی می شد همه چی دکمه بلاک و ایگنور داشت. اینجوری کلا از زندگیت حذف می شدن. بعد چند سال که همه چی از یادت رفته که کی توی ایگنور لیستت هست می بینی توی فیسبوک یه سری آدما واسه خودشون جوابای مسخره می دن. مثلا یکی یه پست گذاشته اون یکی دوستت توی کامنتا گفته مرسی تو چطوری؟ دوباره بدون وقفه می گه اوضاع چطوره؟ بعد می بینی بابا دوستت که دیوونه نیست. فیسبوکم جای دیوونه ایی با این درجه نیست.  ااااای یکی اینجا بلاک شده. میری توی بلاک لیست و می بینی خیلیا اون تو هستن. سریع آدم مرتبط به دوستتو آنبلاک می کنی که بله آرین هستن.  می گی آره چه دورانی بود. بدون این که بدونی دل شکستن واسه @آرین مث دل شکستن واسه @سیما نیستو یه سری معانی خاص خودشو داره. سعی می کنی دوباره دلشو بشکونی.