امشب قبل از اینکه داخل رخت خوابم قرار بگیرم یه حرف امروزم به عباس افتادم. "ماها کمتر از غریزمون استفاده میکنیم. آره والا حسین قلعه نوعی رو که می بینم می فهمم که آره فکرم بد نیست.
None Writes
۱۳۹۲ تیر ۱۹, چهارشنبه
۱۳۹۲ تیر ۱۷, دوشنبه
در واقع...
در واقع توییتر چیز خوبی هست. اما جواب بنده رو نمی داد. ۱۴۰ کاراکتر کجای دلمو میگیره؟ واسه همین برگشتم به دوران قدیم. واسه همینم از یاک وبلاگ قدیمی استفاده کردم. که البته قربانی فیلترینگ هم هست. ان شا الله نیمه کاره ول نمیشه. چون زندگیم پره از این ریزه کاری هاست.
در واقع در این جوانی پیر شدم
خوب جدیدن هیچ چیز شروع نمیشه. به خودم دستور نمی تونم بدم. تنبل شدم. من از من شر پیچی میکند. بین این پست و پست قبلی کلی فاصله هست و میبینم خیلی چیزها عوض شدن. این حرفا رو بیخیال. تا حالا یادم نیست چندتا وبلاگ نوشتم و پاک کردم. نمیدونم چرا! الان همه چی عوض شده. باید بجنبم. سریع باشم.
۱۳۹۱ دی ۹, شنبه
مرسی که دوسم داری "امروز"
یه شب سرد با سوز فراوون، ترس از این که این که این حفاظایی که دورت درست کردی یه وقت نریزه. این حفاظا نمی ذارن سردت بشه، نمی ذارن به خیلی از چیزا اهمیت بدی واسه ی همین از خیلی چیزا هم نمی ترسی. تنها ترس از دست دادن همین سقفه.
واسه همین:
عشقم، مرسی که امروز دوسم داشتی
اگه این سقف فرو بریزه باید احتمالا این ور و اونور بدویی، به فکر آتیش روشن کردن باشی، باید نظاره گر ویرانه های دیگه باشی. عشقت هر روز از این که تو بهش مثل یه سقف نگاه می کنی ازت دور می شه تو هم هر روز ضعیف تر. هیچ راه در رویی نیست ازین داستان.
۱۳۹۱ دی ۴, دوشنبه
@سیما
نمی دونم دقیقا چی باید بگم. همیشه منتظر این لحظه بودم. اما تقریبا. یعنی اینکه چون اطمینانی در کار نیست. اما خوب چون ذهنشو درک نمی کنم ازین لحاظا کار خیلی سخت می شه. دقیقا همونی هست که توی فیلم #500 روز با سامر هست. همیشه ازین چیزا می ترسم واسه همین بخاطر عوارض جانبیش این فیلم رو نشونش ندادم و فیلمای هپی اندینگی مثل #اسکات پیلگریم در مقابل جهان که یکی از فیلمای محبوب خودم هستشو دادم بهش چون شخصیت دختر فیلم به قول خودشون "توی یه سطح دیگس"، "زخم خوردست" و "مردا براش میمیرن" و موهاشم بدون هیچ ترسی رنگای مختلف می زنه واسه همین @اسکات می ترسه که بی وفایی کنه. البته تهش هم بگم دیگه ته هپی اندینگه. ولی دیگه #500 روز با سامر هم آدمو مایوس می کنه.
مهم حالا اینا نیست مهم اینه که یه چیزایی حل شده.
۱۳۹۱ دی ۲, شنبه
@ممد خوله
داشتم هفته پیش از سر کوچه بقلیمون رد می شدم دیدم ممد خوله که هم سن منم هست یکی از همسایه های مادربزرگم مثل همیشه تند تند راه می ره و سریع اومد به من سلام کرد و مثل همیشه آخرین وقایع زندگیشو بازگو کرد. یعنی همیشه لبخند رو لباشه و تند تند می آد و می گه آره من مغازه گرفتم، زن گرفتم، خونه گرفتم،.... خیلی سریع اتفاق می افتن همه اینا.
آخرین باری که اینجوری ندیدمش و غم توی چهرش دیدم واسه سالها پیش بود اون زمانا که تابستونا توی تعطیلات مدارس می اومدم خونه مادربزرگم اینم بیرون می دیدمش چون مثل ما نبود دیگه. با یه ممد دیگه می چرخیدم که ظاهرا سالم بود اما در داخل کامل داغون. اوم موقع یه احمقی با تفنگ بادیش گنجشکا رو می زد اینم که جسد یکیشونو دیده بود جیغ می کشید و بالا پایین و اینور و اونور می پرید. اما حالا که می بینم من در مقابل اون کیلومتر ها عقبم منم که عقب افتادم. شکست رو هم می پذیرم. خوشحالم کسیو می بینم که در حالی که رهنش یاریش نمی کنه داره با چنگ و دندون خودشو، زنشو، زندگیشو، خونوادشو نجات می ده. بهش تبریک مگم. امیدوارم این انگیزه ای برای من باشه.
"ما آدمای حقیر و بدبخت"
چندی هست که برای نا کجا آباد می نویسم. اون قسمت از اینترنت که براش می نویسم برای خودم دور از دسترس هست. نه اینکه آنچنان دور از دسترس! ماهی 2000 تومانشم مهم نیست. نمی دونم از کجا #وی پی ان بگیرم. تنبلی اینا نمی ذاره دیگه. به هر حال من خواستم بگه خودم وبلاگ خودمو ندیدم. چون فقط به داشبورد بلگر دسترسی دارم.
مث اینکه @مصطفی اون قسمتو خوند و گفت "یعنی دوستی ما به نظر تو ارزش نداشت که فکر کردی نمی خونم؟" به نظر من اصلا برای تو ارزش نداشت. اینم بخون. اما ممنون که یکم ناراحت شدی. انتظار نداشتم ناراحت بشی.
آره خبرای خوب توی راه هست که اگر خوش بینانه نگاه کنم @سیما قریب به 60٪ بر می گرده. درسته بعد این همه های و هوی و اعصاب خوردی و خود خوری داره بر می گرده اما بازم اینا نشانه هست. بلاخره جواب داد. یه جا آدم جواب می گیره. اون لحظه نه اما بعدش چرا. با این حال هنوز یه تکه طلاست برای من.
"ما آدمای حقیر و بدبخت" این جمله @مهدی محمدینی به @حسام بود. تقریبا آخرین جملات.
توضیح: @حسامو از آخرین باری که دیدمش و خبر ازش دارم 3 یا 4 ماهی می گذره. اونم تا اونجایی که می دونم آخرین جملاتش با @مهدی اینجوری تموم شد. من داستان جمله رو کاری ندارم، ذات جمله رو کار دارم.
من همیشه @مهدی رو یه آدم خاص می دیدم. منظورم از خاص، دور از هنجار بود. همیشه حرفاشو می فهمیدم اما هیچ وقت نشد ازش جوابی بشنوم که به موضوع سوالم بخوره. اونم می فهمید من چی می گم اما جواباش واسه خودش بود نه من.
درست مثل #شبکه:
من مثلا با #پورت 80 ازش درخواست می کنم. اونم با #پورت 80ش می گیره اما با #پورت 8080ش به من جواب می ده که برای من تعریف نشده. یعنی من به 80 کانکت شدم. اون لحظه حرفاشو می گیرم اما به دردم نمی خورن.
این جمله خیلی عصبانی به نظر می آد. فقط یادش افتادمو گفتم واقعا "ما آدمای حقیر و بدبخت".
اشتراک در:
پستها (Atom)